آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

شروع فصل های گرم و سردی دل من

نمیدونم چرا تابستون که میخواد شروع شه یعنی از فروردین به بعد من همش دلم میگیره  و تا کسی بهم میگه بالا چشمت ابرو دوست دارم برم تو یه اتاق و تنها فقط گریه کنم برای خودم جای سوال شده البته یکی از همکارام میگفت توبارداری معمولا اینطوری میشن خانم ها سه هفته ای هست تکونای وروجک رو احساس میکنم و اگه چندساعتی دیر بشه دلم برای وول خوردنش تنگ میشه و دروغ نگم بعضی موقع ها هم نگران میشم الان 21 هفته هستم و یعنی تو ماه پنجم هر روز که میگذره به این فکر میکنم که پرستار خوب و دلسوز پیدا کنم و حتی کسی رو که بعد از زایمانم بیاد پیشم مبادا نتونم به جفت دخملا برسم این روزا این مسائل ...
26 فروردين 1393

شکر نعمت ....

چندروزیه به این فکر میکنم بخاطر چه چیزایی از خدا باید تشکر کنم و شکرگزارش باشم توراه اومدن اداره تصور کردم اگه چشمام نمیدید که حتی تصور اینکه جایی رو نبینم هم خیلی سخته یا اینکه نشنوم یا اینکه نتونم راه برم و مجبور باشم محتاج بقیه باشم اینکه دستام قادر به نوشتنه ،حرکت کردنه ،شاید یه موقع هایی از کار خونه خسته شم ولی اگه دستام مشکلی داشتن و نمیتونستم چقدر حس بدی بهم دست میداد شاید خودم خیلی وقتا ناشکری کردم یه موقع هایی این تلنگر ها و فکر ها نجاتم داده و دوباره شکر گزار خداوند شدم شاید خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو ازم گرفته اینکه به موقع  فرزندت حرف بزنه راه بره ببوستت اینها از نعمت ه...
25 فروردين 1393

سونوگرافی سه بعدی نی نی

بعد ٥ ساعت معطل شدن تو رادیولوژی دکتر صدری تو مانیتور چهره ای معصومانه دیدم که داره پاهاشو میخوره وای چه حس قشنگی بود صورتی رنگی تو مانیتور که درحال مکیدن پاهاشه بعد کلی کلنجار با دکتر صدری بخاطر معطلی و صحبت در مورد سایر رادیولوژیست های معروف مثل خودش و خوابیدن استرس مادرانه من یاد سونو سه بعدی آنیتا افتادم که حسابی آنیتا تپلی بود دکتر ازم پرسید اون دخترتم خوشگله گفتم بله دکتر عین سیب میمونه دکتر گفت به نظرم اینم خوشگله خوشحال بودم موقع برگشتن به خونه از اینکه سالم بود و نگرانیم رفع شده بود مخصوصا اینکه از پاساژ پارسیان یه شلوار خردلی و تیشرت خردلی برای بابایی خریده بودم میتونستم خوشحالش کنم...
19 فروردين 1393

ناراحتم ازت روزگار

اينگار من به دنيا اومدم تا ظلم ببينم  يواش يواش داره باورم ميشه من در جاي خودم باشم مادر همسر فرزند خواهر عروس زن داداش و بقيه حتي در حق خودشونم تمام نيستن چه برسه به من يه موقع هايي به خودم ميگم نباش نکن همسر نباش مادر نباش و... اما نميتونم اينکه بقيه ميتونن و من نميتونم اذيتم ميکنه ميگم نباش يه روز همسر نباش شهرام ميفهمه منم ميتونم اما نميشه ديگه نميشه دلم واقعا براي خودم ميسوزه اينکه چشمتو رو وظايف همه ببندي از هيچ کس توقع نداشته باشي خيلي سخته به حرف راحته اينکه همش روي پاي خودت بايستي سخته بخدا اينکه بقيه در حقت ظلم کنن و تو خانم رفتار ...
7 فروردين 1393

سال 1393 هم از راه رسيد و کوله بارم سنگين تر شد.

از يکي دو روز قبل سال تحويل حالم دگرگون بود دست خودم نبود به هيچ عنوان نميتونستم خودمو کنترل کنم براي خودمم اين حال جالب بود تو سرکار که روزاي اخر اوج شلوغي بود و کارامو ميکردم اشکام امون نميداد هيچ چيزي آرومم نميکرد حتي شهرام که هميشه از بودنش احساس آرامش ميکردم دوست داشتم تنها باشم روز سال تحويل شهرام اومد دنبالم خونه مامانم بودم رفتيم براي خريد جون اصلا وقت نکرده بودم چيزي براي خودم بخرم يه از اوايل 4 ماهگي يعني از 16 هفتگي هم يه کوشولو شکمم حالت ني ني داري شده بود مانتوهام ديگه تو تنم قشنگ واي نمي ايستاد رفتيم قائم جاي پارک نبود رفتيم مفتح سارافون هارو ...
7 فروردين 1393
1